سلام ای صبح باران های فروردین فرداها
که جاری می شوی در فرصت شیرین فرداها
زمین از خواهش بی انتهای لاله سر شار است
شکوفا شو شبی ای باغ عطرآگین فرداها
شکوفا شو که تلخ است این چنین بی برگ و بر ماندن
کنار حسرت آن چشمه ی نوشین فرداها
تو می دانی چه تنگست آسمان بی فرصت چشمت
برآ ای آفتاب چشم روشن بین فرداها
سکوت باغ را ازهُرم عطرآگين خود پر کن
تو را چشم انتظاریم ای بهار آیین فرداها
که جاری می شوی در فرصت شیرین فرداها
زمین از خواهش بی انتهای لاله سر شار است
شکوفا شو شبی ای باغ عطرآگین فرداها
شکوفا شو که تلخ است این چنین بی برگ و بر ماندن
کنار حسرت آن چشمه ی نوشین فرداها
تو می دانی چه تنگست آسمان بی فرصت چشمت
برآ ای آفتاب چشم روشن بین فرداها
سکوت باغ را ازهُرم عطرآگين خود پر کن
تو را چشم انتظاریم ای بهار آیین فرداها
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 17:1  توسط فرهاد
|
